نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است

انقدر از خودم بدم می یاد تحمل دیدن ناراحتی آدمایی که دوستشون هم ندارم ندارم


یکی هم سن و سال خودم و با کلی علاقه مشترک


گفتم بذار خاطره رو بگم نسوزه،گفت خاطره نمی سوزه!گفتم ولی می سوزونه

نمی دونم می تونم بالاخره تمومش کنم؟

دلم می خواد ریز به ریزش رو بنویسم. دلم می خواد امسال فلسفه هنر قبول شم.


اما حالا

سلام

نمیدونستم یه روزی می رسه که همه کارایی که گفتم نمی کنم رو انجام می دم

امروز هم یه روز دیگه و من هنوز هم خودم رو دوست دارم 

و فکر نمی کنم چون تغییراتی کردم که نمی خواستم دیگه نمی شه خودم رو دوست داشته باشم

اگه می تونم این کار رو برای خودم بکنم برای بقیه افرادی که دوستشون دارم هم می کنم

پیش به سوی تغییر

کار کردن باهاش حس خیلی بدی داره،یه جوریه

مستند "کارت قرمز"رو یکشنبه شب دیدم خیلی حیف شد نتونستم نظرات شرکت کننده ها رو بشنوم

انقدر خوشحالم که کوچیکم و نمی تونم غلط های بزرگ انجام بدم خدا می دونه

لش بودن رو مقابل دیدگانم به طور مجسم مشاهده کردم بعضی ها خیلی لجنن به معنا درون کشنده

بعد دوازده سال ،اگه نمی گفت طاهرم امکان نداشت از صورتش بشناسمش.من هیچ وقت بدون حجاب ندیده بودمش

نمی دونم انقدر که من متوجهشم اونم هست؟

چیزی که این روزها خیلی دلم می خواد ،دیدن و شناختن...

دلم بیشتر از هر وقت دیگه ای برا خودم تنگ شده

وقت نمی کنم درس بخونم،ولی از تجربه جدیدم خوشم می یاد .امیدوارم خوب پیش بره

فهم انگشتم از دندونم با فهم زبونم از دندونم دو تاست

می گه گزارش نوشتن کاری نداره؟فکر کن داری برای دوستت تعریف می کنی

نمی دونم چی فکر کرد که به خودش اجازه داد با این لحن با من صحبت کنه؟!


فکر نمی کردم یه روزی حاضر شم کار. کنم که همکار داشته باشم:)

گفت بارونای پاییزی قشنگه! تازه انگار یادم اومد الان پاییزه.