قضاوت من رو به میزان زیادی نگران می کنه شاید دلیلش اینه که خیلی اهل قضاوتم
جا
یکی از اساسی ترین سوالا فکر کنم اینه
من جام کجاست؟
تو خونواده
بین دوستا
تو قلب کسانی که دوستشون دارم
تو جامعه
تو محل کار
تو دانشگاه
من جام کجاست ؟
پیدا کردن جواب بعضی از این سوالا راحت تر از بعضیای دیگست
و بعضی وقتا نمی شه جواب سوال رو پیدا کرد
گوشواره
یه دوست دارم که اون سر دنیا زندگی می کنه با یه دنیای کاملا متفاوت
در یه ویدئو بازی کرده و در اون گوشواره هایی به گوش داره
این دوست معمولا از گوشواره استفاده نمی کنه این طور که تو عکساش دیدم
او استاد دانشگاه بوده و خیلی به جنبش های روشنفکری علاقه نشون می ده
من داشتم از گوشواره هاش تعریف می کردم و از این می گفتم که چقدر جالبه که او از گوشواره استفاده کرده و من خیلی گوشواره دوست دارم
بعد چندین بار اصرار که دوستان من دارن می یان و بهم بگو چطور گوشواره ها رو با یه گردنبند به دستت برسونم
اینم بگم که این گوشواره ها سی ساله هستن و هدیه یه دوست قدیمی به دوست من
هر چی فکر کردم نتونستم قبولشون کنم
یکی از دردسر های زندگی من اینه انقدر با اشتیاق از چیزهایی که به نظرم زیبا می یان تعریف می کنم که آدم ها فکر می کنن من اون چیز رو می خوام و وقتی می گم نمی خوام ازم دلخور می شن
باید رفتارم رو اصلاح کنم
ولی نمی دونین چقدر ناراحت شدم که گفتم نمی تونم هدیه اش رو قبول کنم
امیدوارم من رو ببخشه
سایه
مسءولین کتاب فروشی فرهنگسرای رسانه آدم های بسیار جالبی هستند.
هنرمند کلاسیک معتقد است که همه چیز گفته شده است ولی هیچ چیز کامل درک نشده است
سبک ها
تصمیم گرفته بودم برای یادگرفتن سبک های ادبی
پیوندهای خصوصیاتش رو با اطرافیانم پیدا کنم و اسم اونا رو روشون بذارم تا تو ذهنم بشینه
از نظر من مامان سبک کلاسیکه
بابا رنسانسه
هانیه انگار ویژگی هاش به کلاسیک نزدیک باشه ولی کلاسیک کلاسیک هم نیست
علی هم ناتورالیست ولی از نظر مطلق گرایی اونم مثل کلاسیکا می مونه
فکر کنم منم که شبیه رمانتیک ها می مونم با همون اغراق ها و قهرمان پروری ها
تطابق کامل وجود نداره
ولی مهم ترین مسئله اینه ما تا قرن 18 بیشتر پیش نمی یایم
ما در برحه ای از زمان متوقف شدیم:(((
در آن ابتدای تاریخ با وجود اینکه علی خوب سبک های جدید رو می شناسه و دربارش مطالعه می کنه
او از همه کهن تر می اندیشه؟
این جور درس خوندن من رو به جایی نمی رسونه
"...نه کاری در آفرینشم به من واگذار کردی تا..." دعای عرفه
عید قربان از نگاه من
دغدغه ام خدا و قربانی باشه در چنین روزی؟
ببین برای یه فردی مثل ابراهیم که کلی دنبال خدا گشت و خدایان بقیه رو در
مقابلشون کوچیک کرد _ما یه بت شکن می گیم، ولی خدای یه آدم رو پایین آوردن لطمه کوچیکی به یه آدم نیست! مخصوصا تو اون زمان با اون حد از رشد آدم ها _ بالاخره یه خدا برا خودش انتخاب کرد که این خدا یه بار جونش نجات داد ه بود -داستان آتش رو که می دونی_ و حالا همون خدا ازش خواست فرزندت رو برا من قربانی کن .
حال بیا خودمون رو جای بت شکنی بذاریم که یه انقلابی به حساب می یاد در زمان خودش؛بعد کلی جست و جو به یه خدا ایمان آورده؛ به نظرت نبرد سختی در درونش نبوده برای دل کندن از فرزند؟
به هر حال ابراهیم مدیون خداش هست یه بار جونش رو نجات داده و بچه هم که درسته ما نداریم ولی فکر نکنم کمتر از خداش براش اهمیت داشته، ا
گه تو جای ابراهیم بودی و خدات بهت رحم می کرد و از فرزندت می گذشت و یه گوسفند رو جاش قبول می کرد فکر نمی کردی ارزش پرستیدن داره چنین
خدایی؟
من می گم چنین روزی بهتره فکر کنیم خداهایی که به دل ما حکم رانی می کنن چه کسانی یا موجوداتی هستن؟
از ما چه قربانی هایی می خوان؟
حاضرن بهمون رحم کنن؟
چند درصد از انقلابی ها دوباره همون رفتاری رو می کنن که روزی مذمت می کردن؟
سقراط
فیلسوف های سده بیست باید از سقراط یاد بگیرن که نظراتشرو انقدر راحت بیان می کرد
تستاش انقدر خوبه
کسی که در راه دیالکتیک سقراطی گام برمی دارد از چه نیرویی مدد می جوید؟
نیروی خرد و در این راه از طلب دست نمی شوید
معلق
من سر از این Epoche که تعلیق معنا می شه در نمی یارم:((
جواب تست مراد از تعلیق یا عزل ننظر Epoche در پدیدار شناسی
می شه بین هلالین قرار دادن پاره ای از گزاره ها
فهم جواب برام از سوال سخت تره
من کلا نظرات هوسرل رو درست یاد نگرفتم:((((
از نظر من از اصیل ترین تلاش های بشری خلق شادی و حس رضایت در اطرافیان است
لبخند شگفت انگیزه و خوش به حال کسانی که وجودشون باعث نشستن لبخند برلبی میشه
موسیقی سحر انگیزه
داشتم طبقه بالای نشر چشمه دنبال یک کالای فرهنگی می گشتم
یه موسیقی خوب میخکوبم کرد
گفت اگه ازش می خواین باید سفارش بدین
یه گروه ترکمن می نواختن و خیلی خوب بود
آقای فروشنده گفت گروه معروفی نیستن
اسم آلبوم شهر عشق بود به گمانم خیلی دوستش داشتم
با اینکه سواد موسیقی ندارم ولی به شدت تحت تاثیر لحن و موسیقی قرار می گیرم
موسیقی سحرآمیزه سحرآمیز
موسیقی سحر انگیز
داشتم طبقه بالای نشر چشمه دنبال یک کالای فرهنگی می گشتم
یه موسیقی خوب میخکوبم کرد
گفت اگه ازش می خواین باید سفارش بدین
یه گروه ترکمن می نواختن و خیلی خوب بود
آقای فروشنده گفت گروه معروفی نیستن
اسم آلبوم شهر عشق بود به گمانم خیلی دوستش داشتم
با اینکه سواد موسیقی ندارم ولی به شدت تحت تاثیر لحن و موسیقی قرار می گیرم
موسیقی سحرآمیزه سحرآمیز
می خندی
اینم یادم می ره
بعضی خاطره ها سمج تر هستن
ولی دوام نمی یارن پاک می شن
یعنی اول کم رنگ می شن و بعد پاک می شن
حتی اگه بقیه تنها خاطره ای که از تو دارن همین باشه،
باز هم فراموش می شه
چند وقت پیش داشتم فکر می کردم جمله ای که وقت چای نوشیدن بهم گفت و
فکر کردم هرگز فراموش نمی کنم چی بود ؟
صداش رو اصلا یادم نمی یاد
حرارت چای رو فراموش کردم
فقط پنجره و موهای بافته شده دختر میز پشتی
و حالت دهانش وقت فکر کردن در حالی که یه خاطره رو تعریف می کرد و پایین رو نگاه می کرد یادمه
اینام به زودی یادم می ره
الان یادم اومد
گفتم من متعلق به این فضا ها نیستم
که او را به یاد دیالوگ یک فیلم انداخت
شاید یه روز همش رو به یاد بیارم
نمی دونم
عمر واژه "می خندی" چقدر باشه
هنر
گادامر معتقد است که هر آنچه که در هنر پیشرفت می کنیم همواره شکلی از بازگشت است
به نقل از صفحه "قطعه ای از یک کتاب"
دردناک
خیلی کلافه کنندست یه پیر زن یا پیرمرد تا کنارش می شینی خاطرات تکراریش رو برات بگه
گاهی حس می کنم اگه ازم تست این خاطرات رو بگیرن می تونم صددر صد بزنم
از اون دردناک تر اینه که دارم می فهمم منم دارم پیر می شم
چون به طرز فزاینده ای خاطرات و نوشته هام تکراری است
یعنی همه خوشی هام داره اول مهری ته می کشه!
دلم می خواست لیست تمام کسانی که دلم براشون تنگ شده بنویسم اینجا شاید بهتر شم:((
نمی دونم
نمی دونم چرا انقدر حساس شدم
البته حساس هستم
اما چرا روی این موضوع
همش باید ببینم تو رنکینگ جام کجاست
بی کاریه دیگه
حکمت یک مشت آب
همه تشنه بودن
حکم شد آب نخورند
و یا فقط به اندازه یک مشت آب بخورند
به نظرم آنهایی که نخوردند بهتر از کسانی بود که
مزه آب به دهانشان رسید
و آنانی که با همه تشنگی به یه مشت آب رضایت دادند
از هر دو گروه دیگر برایم بزرگترن
زیرا مزه گوارای آب را بچشی و به دلیل اطاعت بر تشنگی خود غلبه کنی و دست از نوشیدن بکشی
به گمانم روح بزرگی می خواد
تا دیگر آن
زندگی پیش از من بوده و بعد از من نیز هست
به دلم افتاده بود
نپرسیدم
چون گاهی حرف زدن یه عاملی می شه برای تغییر
گاهی فقط می شینم و نگاه می کنم منتظر می مونم ببینم حدسم درست در می یاد یا نه
درباره فیلم ها خیلی بدم
اما تو واقعیت تعداد بارهایی که درست حدس زدم نگران کننده است یعنی
احتمال اینکه حدسم درست باشه کم نیست
این مزخرفه چون نمی دونی که این بار جزو معدود بارهایی که حدست اشتباه از کار در می یاد یا
جزو دفعاتی که حدست درسته
باید صبر کرد و امیدوار سکوت کرد و به نتیجه راضی بود
زندگی طبق قواعد ذهنی من پیش نمی ره
زندگی قوانین خاص خودش رو داره که سال های ساله فیلسوف ها و ادیب ها فقط با حدسیاتشون به پیش بینی های قابل توجه فقط نزدیکتر شده اند
زندگی پیش از من بوده و بعد از من نیز هست
و من خودم باید مشکلم رو حل کنم
تا دیگر آن
"...در می یابی که باید او رابا گوش دنبال کنی نه با چشم:...""آءورا
خدا راست گفت که اگر او نمی خواست دل ها به هم نزدیک نمی شد حتی به خواست پیامبر
برام "آئورا" اثر "کارلوس فوئنتس " رو هدیه گرفتن که بگن نمی خواستن ناراحتم کنن.
و من خوشحالم که ناراحت شدنم از رفتارشون براشون بی اهمیت نبود و برای دوستیمون ارزش قائل بودن
خیلی می ترسیدم
اما حالا خیلی بهترم
امیدوارم دیگه تجربه نکنم چنین چیزی ناراحت کننده ای رو حتی با پایان اخلاقی و دوستانه
از نو
یادش به خیر "شکوفه "خانم که با گفتن ،من ضامن؛آغوشش می شد پناه ما از خشم بزرگترا به خاطر اشتباهاتمون
حالم خیلی بد شد وقتی به خاطر کلام نسنجیدم مسخرم کردن.کاش با دقتی بیشتری کلماتم رو انتخاب می کردم
کسادی،کصادی،کثادی.نمی دونم درستش کدومه تا حالا با مکتوبش برخورد نکردم
"خوشبختی یعنی توانایی شناختن خود،بدون ترسیدن"والتر بنیامین
مسابقه
فردا مسابقس
خیلی سطح بالا نیست
به خاطر همین دوست ندارم بازنده از زمین بیرون بیام
هیچ کدوم از حریفام رو نمی شناسم
امیدوارم صبح خواب نمونم
سی سالگی
من سی سالمه !
یعنی وارد دهه چهل زندگیم شدم:)
وقتی بچه های کلاس سنشون رو گفتن یه دفعه به خودم اومدم :|
امسال بچه هایی که هفت سال کوچکتر از من هستن رقیب من در این کنکورن .
حس عجیبیه !!!!
پشت خطی ایستادن که اکثر رقیبات از تو کوچکترن؛
از یه طرف تجربه من رو به احتمال زیاد ندارن ،
اما از یه طرف دیگه تازه نفس و پر توان
با کلی انگیزه و آرمان.
سال های بین بیست و چهار تا سی
سال های بود که من تمام تلاشم رو برای آرمان خواهیم کردم
و الان حس یه سربازی رو دارم که از جنگ برگشته و هیچ دستاورد چشم گیری نداره .
و زخم هاش باعث شده به ایمانش شک کنه
اما توان پا گذاشتن رو ایمان و آرمان هاش رو نداره
من هر کسی رو که برای پیدا کردن راه شخصیش در زندگی بجنگه، هنوز تحسین می کنم .
ولی این نبرد از اون دسته از نبردهاییه که هرکسی نمی تونه دست پر ازش برگرده
نمی دونم؟! هنوز ته دلم یه کورسویی از امید هست که شاید ...
نمی دونم ؟!
حالا باید با تمام توانم بدوم برای عبور از رقبایی که به خط پایان ایمان دارن ،
ولی من فکر می کنم همیشه مسیر برام مهم تر از پایان باشه
با وجود اینکه طعم تلخ دستان خالی در انتهای نبرد رو چشیدم
و نگاه تحقیر آمیز آدم های موفق اطرافم رو تجربه کردم .
من می جنگم چون این تنها کاریه که از دستم بر می یاد.
حالا بعد گذشت چند وقت