سلام

نگار می گه تو حافظه ات همیشه انقدر خوبه

بهش گفتم چیزایی که بهت می گم مربوط به حافظه ام نیست

مربوط به مسیریه که رفتم

من به راه رفتن اعتقاد دارم

می گه اینایی که می گی همیشه تو ذهنت هست

می گم من عارف نیستم و مقام ندارم حالی به حالی می شم

وقتی بهت می گم یه وقت دیگه که حالم خوب نیست تو یادم می ندازی حرفام رو و این طوری هی تو مسیر دست به دست می ریم تا هدفمون مثل دستش ده

توپ تو دستامون می چرخه

می گه کتاب بنویس

می خندم

وقتایی که با آدما حرف می زنم بهم می گن کتاب بنویس

کتاب خوب زیاده من چیز اضافه ای ندارم که به مطالب خوب دنیا اضافه کنم

من همیشه آرزوم بوده کتاب زندگیم رو خوب بازی کنم و اونو برا بقیه بخونم

من دوست دارم کلمات رو زندگی کنم نه اینکه برای دیگران بنویسم

نوشتن تو این صفحه هم یه عادت قدیمیه 

اینجا رو دوست ندارم ترک کنم 

اینجا مثل حیات قدیمی خونه مادربزرگ برام که دیگه خونه من نیست ولی من اونجا بزرگ شدم و شاخ و برگم هر جا بره ریشه هام همون جاست

اینجا بخشی از راه من رو تو دل خودش داره که مه آلود بود و جلو پام رو هم درست نمی دیدم و با عشق به خدا و امید و توکل به اون قدم به قدم راهم رو پیش می بردم

امید به اینکه بزرگتره

دستش بازه 

و دریغ نمی کنه

الله اکبر برا من فقط یه واژه نیست 

الله اکبر دستای منو گرفت

کاش خدا رو اون طور که لیاقت خداست بشناسیم نه اون طور که قد فهم اطرافیانمون معرفی می کنه

کاش ایمانمون زیاد بشه

کاش ایمان رو بفهمیم

کاش آنی و کمتر از آنی دستمون از دست خدا جدا نشه

خدایا آرزومه که مخلصت باشم

از نو