حرف های آخر سال

سلام

خدایا

انقدر خوشحالم که تو رو دارم

انقدر خوشحالم که تو می شنوی

انقدر خوشحالم که می بینی

انقدر خوشحالم ظاهر و باطنی

انقدر خوشحالم که قدیمی

انقدر خوشحالم که زنده نامیرایی

خدایا من رو آنی و کمتر از آنی به خودم وامگذار

خودم و تمام کسانی رو که دوست دارم به دستان پر توان تو می سپارم

و ازت می خوام در سال جدید بیشتر خودت رو به من نشون بدی

قبلش توان دیدنت رو در من به وجود بیار

من استخوان های زیادی برای خرد شدن دارم

اما خواهش می کنم با ملاحظه مرا بشکن.

من آمدم تا مربا شوم پس مربی جان به فریادهایم گوش نده

ولی بهم رحم کن.

از نو

مسئله جدیدی نیست

سلام

در این سال هایی که پشت سر گذاشتم فهمیدم

زندگی هیچ مسئله نویی نداره

بلکه مسائل تکراری است و راه حل های مناسب با زمان می خواهد

بنابراین حواسم رو جمع می کنم و تمرکز می کنم تا عمیق تر شوم

انسان هر چه عمیق تر باشه دگرگونی هاش کمتر بر ملا می شود

خدایا من رو یه آبی عمیق کن و گوش به فرمانیم را برایم دلنشین کن .

تا دیگر آن

راه

سلام راه، مسائل خاص خودش را دارد وقتی که آغاز به راه رفتن می کنیم باید بپذیریم که راه تا جایی هموار است که شناخته شده است و از آنجایی که ناشناخته ها رخ می نماید دو راه حل وجود دارد یا از ترس رو به رویی با مسائل جدید پا پس بکشی یا به یه راهنما توکل کنی و پیش بری و زمین خوردن و زخمی شدن رو بپذیری خدایا من به ناتوانایی ها و ضعف هام آگاه شده بودم و بهم نشون داده بودی رسیدن به تو کار ساده ای نیست اما من انقدر به تو نیاز دارم که راه حلی ندارم جز پیدا کردن تو می گن از کوچک به بزرگ راه نیست پیش خودم به این فکر می کنم اگه دوستم نداشتی هستم نمی کردی و اگه دوستم نداشتی می ذاشتی تو خیالات پوچ قدرتمند بودن دست و پا بزنم و اگه دوستم نداشتی می ذاشتی انقدر احساس بی نیازی کنم که اصلا نفهمم که تو هستی من می خوام لایق دوست داشتن تو بشم من می خوام اونی باشم که تو می خوای پس مثل یه سرباز تفنگم رو زمین نمی ذارم و تا جایی که بتونم به خودخواهی هام غلبه می کنم و گوش به فرمان تو خواهم بود خدایا نفس من ترسوست و سرکش من به تنهایی نمی تونم کنترلش کنم پس به عظمتت قسمت می دم که آنی و کمتر از آنی من رو به خودم واگذار نکنی. من از تاریکی می ترسم نجاتم بده. تا دیگر آن

سلام

ای دست برده در دل و دینم چه می کنی

جانم بسوختی و هنوزت کم است این

آه از غمت که زخمه بیراه می زنی

ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این

یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی

چندین هزار امید بنی آدم است این

سرباز

سلام

من حدیثا هستم !

فکر کنم هیچ کس از یک سرباز اسمش را نپرسد؟!

خوب!

من٬ یک سرباز هستم .

و تا آخرین قطره خون یا صادقانه تر بگویم تا آخرین حد توانم

تفنگم را زمین نمی گذارم.

پروردگارا تو هم یه لطفی کن و

تا آخر این جهاد ٬من رو آنی و کمتر از آنی به خودم وامگذار.

خدایا ٬سربازها از نظر من هیچ وقت دوست داشتنی نبودن ٬

اما هر که تو را بخواهد سنت های تو چاره ای جز سرباز شدن نگذاشته

و من تو را می خواهم و ناگزیرم که سرباز باشم.

خودم را به دستان پر توان تو می سپارم ای عالم غیب و شهادت.

تا دیگر آن

 

تاریخ

سلام

"تاریخ تمدن" به قلم ویل دورانت را گرفتم ،

خدایا کمک کن که بخوانمش.

نزد پیش گامان اندیشه ای که مقابلش تسلیم شده ام

تاریخ دایره ای است.

از نو