دین
یه جای کار اشکال داره
خیلی وقتا بهش نزدیک می شم ولی نمی تونم حلش کنم
باشه قبول
من به خودم ظلم کردم
و تو پاک و منزهی
دیگه نمی خوام ظلم کنم
دارم پیر می شم و توان هم ندارم که مثل قبل بدو بدو بکنم
یاد سال ها پیش می افتم
هنوز از این نقطه تکون نخوردم
ولی همه می گن تا کی از این شاخه به اون شاخه
من تو تموم زندگیم دنبال تو گشتم و اینکه بشناسمت و هنوز یه قدم هم پیش نیومدم انگار
دبیر منطق دبیرستان پرسید دین برای چیه
از نظر من کل کارکرد دین وضع قوانینی برای هم زیستی مسالمت آمیز بود
وقتی اینو گفتم نظزش رو جلب نکرد و توضیحات داد که دین برای چیه
این دبیر به ما منطق هم درس می داد
یادم نمی ره یه روز بهم گفت بهتره آستین هات تا مچت رو بپوشونن
پوشوندن برای بر ملا شدن
من هی پوشوندم تا تو بر ملا بشی
اول دست ها
بعد گوش
بعد چشم
شاید اول چشم
و بعد دل
مگه نه اینکه کفر یعنی پوشوندن
شاید نفهمیدم چطور باید پوشوند که کافر نشد و تو بر ملا بشی
من نتونستم میان نقش نگارگری تو رو پیدا کنم
من نتونستم تو کلمه های استادا و نقوششون تو رو پیدا کنم
من نتونستم تو گذشت از چیز هایی که دلم می خواستشون تو رو پیدا کنم
هر چی بیشتر می گردم فقط سرگردان تر به نظر می یام
الان هم هنوز فکر می کنم
دین نیست که تو رو معرفی می کنه ولی جز در چارچوب دین انگار به تو راه نیست
تا دیگر آن
حالا بعد گذشت چند وقت