هذیان ناشی از گرما
سلام
گرم بود و ذهنم به هذیان گویی
می گفت:
خورشید آرزوهای تو گرم تر
می تابد
تاب نداری
می تابد
تاب ندارد بی تابیت را
می تابد به خود از بس بی تابی
می
فا
سل
لا
سی
دو
راهی تکرار می کند تا از این پیچ و تاب شاید
نوایی برخیزد و بر دلی بنشیندو
دست از طلب ندارد تا کام او برآید
یا جان رسد به جانان یا جان ز تن درآید
گرما و عطش تابشش می سوزاند هستی اش را
می تابد و
می تابی و
بی تابی افزون می شود.
ازنو
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۳ ب.ظ توسط حدیثا
|
حالا بعد گذشت چند وقت