هنوز نفس می کشم
درخت های حیات دانشکده رو زیر بارون بیشتر دوست دارم
با خانم موسوی صحبت کردم
مسئول آموزشمون
خیلی ناز و دوست داشتنیه
با هم از فیلم و داستان و ادبیات حرف زدیم
قرار شد براش ساعت ها رو ببرم و همشهری داستان
رفتم کافه نادری
رو صندلی که تا حالا ننشسته بودم نشستم و
سعی کردم یادم بیاد هر دفعه که با دوستام اومدم رو کدوم صندلی ها نشستم
بعد خواستم برم حیات
درش بسته بود
گفتم: قبل تر ها می شد رفت تو حیات!؟
پرسید :
می خوای سیگار بکشی؟
-نه
می خوای دست شویی بری؟
-نه
حیات خیس و گلیه!؟
و من گفتم: مهم نیست
و رفتم حیات و دور و برم رو نگاه کردم
بدون توجه به من!
همه چیز سر جای گذشته بود .
یه گربه خیس هم بود
اومدم برگردم سر جام تا قوری چایم رو تمام کنم
پرسید: سردت شد؟
گفتم :نه٫قبل تر با دوستام می یومدم می خواستم ببینم فرقی می کنه ؟!
گفت:حس تنها یی کردی؟
گفتم: هیچ فرقی نکرده!
و رفتم و
چای رو که از استمرار پر شدن طعم چند قطره لیمویی که تو بار اول بهش اضافه کرده بودم
کم رنگ شده بود خوردم
میز رو با قوری خالی
و فنجانی که فقط چند قطره چای در آن باقی مانده بود
و لیمو ترش هایی که بیشتر محتواش درونش بود گذاشتم و اومدم خونه
خونه
برای من جزو مقدس ترین مکان های دنیاست.
به خودم گفتم خوبه همیشه با سر سیخ به همه می گم من چایی دوست ندارم
دوست داشتم چقدر می خوردم؟
من هنوز نفس می کشم
و این نشون می ده هنوز نمردم.
فقط مرگه که نمی شه کاریش کرد.
از نو
حالا بعد گذشت چند وقت