سلام

با دوستام که حرف می زنیم

جوری از سنمون و در آستانه بودن صحبت می کنیم

که انگار قراره بمیریم

و هیچ توشه ای برای اخرتمون نداریم.

فکر می کردم که بهترین دوستم الگوی خوبیه برای اینکه از پیش روی زندگی نترسم

اما من فاقد امید و اعتماد به نفس اونم.

انقدر زود همه چیز به هم خورد که حتی نمی تونم با خیال اسوده ازش یاد کنم

چه برسه که به عنوان یه الگو بهش نگاه کنم،

خوشحالم که این روزا شاده و خوشحالم کنار کسیه که دوستش داره

امیدوارم با اعتماد به نفس و پشتکاری که در او سراغ دارم همیشه تو بازی زندگی برنده باشه

و به هرچیز که دوست داره و براش صلاحه برسه.

دلم می خواد به زودی ترسم رو کنار بذارم

و به زندگی بگم:

مهم نیست تو چه بازی هایی برام در نظر گرفتی من تا آخرش تمام تلاشم رو می کنم

و درست رفتار  می کنم حتی اگه ضعیف و کم توشه باشم.

مهم اینه که با تمام خلوصم و سادگیم به میدون اومدم

امیدوارم شرمنده از دنیا نرم

امیدوارم به خدای خودم اثبات کنم که اینکه می گم دوستش دارم فقط یه حرف نیست

من خستم و انرژی کمی دارم و امیدم خیلی زیاد نیست

اما هنوز الله اکبر من رو یاد این می ندازه که تو بزرگتری

داره اذان می گه

الله اکبر