آبرو جان
سلام
آبرو جان گفته رو به روی حرم...
ساعت ۱۷:۰۴
من اون موقع روی صندلی پشت به کتابخونه نشسته بودم و فکر می کردم
می شه کسی آدم رو نخوره ولی زندگیش رو زیر و رو کنه
به شهر خالیست زه عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
به این که من چقدر ساده هستم
به خدا و به زمان
و او در حرم به یاد من بود من تنها نبودم ولی روی صندلی پشت به کتابخونه خیلی تنها به نظر می رسیدم.
خدایا متشکرم که بینایی و ما رو می بینی.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۸:۰ ب.ظ توسط حدیثا
|
حالا بعد گذشت چند وقت