سلام

اونروزی که پاش رو برای اولین بار روی پله های راهرو حوزه هنری گذاشت

یعنی ...شهریور ۱۳۵۹

هنوز استاد نبود

و حالا درجه یک هنری داره و استادشده و از خاطرات اولین روز ورودش به حوزه هنری

روزی که عراق به ایران حمله کرد می گه

و من تمامی گوشم ببینم چه خاطراتی از "مجید بهرامی" یادش مونده

کلش پاک شد، همه مصاحبه

من دارم سعی می کنم ببینم چه چیزی بین حسن  و مجید و شهید عسگری مشترک بود

واقعیت اینه که برای من کشته شدن برای وطن خیلی معنا دار نیست

من به خدا فکر می کنم

همون خدایی که سالیان پیش یک فیلسوف مرگش را اعلام کرد

و من هنوز نمی تونم بدون وجود او زندگی کنم

خدایی که به نظر می رسه نقطه اشتراک من و این سه نفر است

از کشته های دیگه جنگ که خبر ندارم

اما تا حدی می تونم از خاطرات اطرافیان این سه شهید به مطالبی پی ببرم

من برای ادامه زندگی احتیاج دارم به موجودی ایمان داشته باشم

وقتی پاش رو روی پله ها گذاشت نمی دونست

 که رشته ریاضی ادامه مسیر زندگیش رو مشخص نمی کنه

ولی مطمئنم می دونست از زندگیش چی می خواد که الان اینجاست

می گفت مجید و بچه های هنرستان خیلی نسبت به هدفشون جدی بودن

می گفت مجید اگه می موند خیلی از مسئله ها رو می تونست حل کنه

می گفت من تو این سال ها خیلی کم شد با چنین گروهی که همه چیز برای رشد داشت آشنا بشم

می گفت بعضی هاشون گرایش های چپ داشتند و تو اون سن هنوز نمی شه گفت باور کسی کامل شکل گرفته

می گفت اسمش حوزه اندیشه و هنر اسلامی بود ولی مرزها هنوز خیلی مشخص نشده بود

نمی دونم چرا دوست دارم بگه و بگه و من گوش کنم از بین حرفاش دنبال یه حقیقت می گردم

نمی دونم چقدر مجید رو دوست داشته چون چیزی نگفت

من فکر می کنم فقط یه اصل وجود داره ؛دوست داشتن!