چای و بارون و گفت و گو
می گه دانشگاه می ری
می گم می رم
باز پرسید دانشگاه که می ری
گفتم می رم
انگار هنوز باورش نشده بود
می گم چای رو با کس دیگه ای هم شریک شدم
می گه یکی غیر من
می گم آره اما این چای سینی نداشت و وقتی چایش رو گرفت رفت
می گه به خاطر مردم اینطوری راه می یای
می گم نه
به دوستم می گفتم این طوری دو تا قلب دارم یکی مال تو و یکی مال خودم
داره بارون می یاد و او دست به دست دیگری زیرش راه می ره
و این منم که هنوز هم نتونستم با خودم کنار بیام که از زندگیم چی می خوام
امیدوارم طولانی نشه این برزخ
خدایا
افق مبین جای خوب و راحتیه؟
یعنی می شه یه روز تمام سوالات من به جواب برسن
بهم گفت نرو این جور جاها به نظر آدم های...
ازم پرسید براش گفتم
میز خیلی خوب همه چیز رو مفهوم می کنه
ازم خواسته بود یه روز همه این مطالب رو...
یادم می ره
مثل سینی چای که امروز فراموش کرده بودم و اگر به خاطرم نمی اورد
فکر کنم همه دوست دارن وقتی از راه می رسن یکی چشم به راهشون باشه و
با دیدنشون لبخند بزنه
اما اگه مدت ها چشم انتظار بمونی لبخندت شاید جاش رو به گلایه و خشم بده
مثل قدیم تر ها تا از در رسیدم اومدم تو رو به روز کردم
اون موقع هایی که آنات بیشتری تو زندگیم بود
دوستت دارم
از نو
حالا بعد گذشت چند وقت