سلام

دلم می خواست یه راهی وجود داشت

بدترین دشمن ما در درون خود ماست

من خسته شدم

کاش می تونستم

نمی دونم از کجا شروع کنم

دلم می خواست

اما انگار حتی دیگه نمی خواد

پروردگارا یه جور دیگه خودت رو نشون بده

خوش به حال او که تو رو یه پیرمرد تصور می کرد ولی تو کارآمد بودی براش

یاد وقتی می افتم که بهم تلفن زده بود و من به خاطر پروردگاری که بزرگتر بود تلاش کردم یک قدم از خودم فراتر برم

ما هر دو به تو اعتقاد داریم

نمی تونم زیارت عاشورا بخونم و یادم نیاد که او هم زیارت عاشورا را مدام می خوانده

نمی تونم فراموش کنم

هر دو ما گفتیم انی سلم ...

ما هر دو تو رو می پرستیم و ولی تو رو دوست داریم

نمی دونم چرا دارم اینا رو می نویسم

زمان همه چیز رو آشکار می کنه

این منصفانه نیست من تمام قوانین بازی رو دارم فراموش می کنم

من احساس خوبی ندارم

من عصبانی هستم

دلم می خواد از جایی که نشستم بلند شم

من درسام رو درست یاد نگرفتم واحساس وقتی رو دارم که فقط منتظر زنگ تفریح می شستم و فکر می کردم پایان مدرسه یعنی آزادی

ولی حالا فکر می کنم حتی حوصله این که بخوام انقدر امتحان بدم تا درسم رو یاد بگیرم هم ندارم

 

 

من منتظرم که یه کاری برام بکنی