سلام

از سیگار خوشم نمی یاد واز اینکه سلامتی رو به خطر می اندازه خیلی بدم می یاد،

ولی یه چیزهایی کلا زشت و نازیباست از نظرم.

رفته بودم دیدن دوستانم

و یکی از دوستانم که معصومیتش و طبع شعرش باعث شده بود اون روزها انتخابش کنم هم بود

ـما ده سالی از قدمت دوستیمون می گذرهـ

وارد که شدم دیدم دوستانم دور میزی هستن که ازش دود بلند می شه یه لحظه شک کردم

صندلی که برای من باقی مونده بود کنار همین دوستم بود که سیگار به دست ولبخند به لب و با آغوش باز به من نگاه می کرد

منم ناخوشحال طرف میز که رفتم عقب ایستادم وگفتم من از دود می ترسم اینجا نمی شینم و احساس کردم همه ناراحت شدن و لبخند زدم گفتم شوخی بود می شینم کنارت و چطوری و از این حرف ها

اما اصلا خوب نبود دوستی که دوستش داری و نمی تونی ازش بگذری با تمام زیباییش به نظرم نازیبا اومد

حالم خیلی گرفتست اون حق داره سیگار بکشه و من حق ندارم که تو تصمیمیش تاثیر بذارم

اما دچار حس دوگانه ای شدم دوستی که دوستش دارم و با چیزی که دوستش ندارم خیلی دردناکه

سیگار بدترین دشمن منه نه به خاطر اینکه سلامتی رو به خطر می ندازه بیشتر به خاطر اینکه کسانی رو که دوست دارم ازم می گیره و بین من و اونا فاصله ایجاد می کنه

از اینکه دوستام شبیه دودکش بشن خیلی بدم می یاد

از نظر من سیگار بی وجود پلیدی است که باعث فاصله می شه.