روسری و کتاب
یه مطلب کامل درباره روسر ی و کتاب نوشتم
که یادم رفت دکمه ثبت رو بزنم از دست رفت حالا خلاصه می نویسم
یه روز بین روسری و کتاب کتاب و حالا بین روسری و کتاب روسری
می دونم مفهوم نیست ولی حوصله نوشتن دوباره رو ندارم اشاره کردم که یادم باشه روند وارونه زندگیم را
همه این ها به بهانه ساده اولویت انتخاب روسری به همشهری داستان بود
هر چند دور نیست روزایی که همشهری داستان تو اولویت بود
یه جمله زیبا در یکی از همشهری داستان های آرشیویم پیدا کردم در داستانی به نام "جنایت هشت سالگی"از جورج اورول.ترجمه احسان لطفی که چنین می گه:
"خاطرات انسان از هر دوره ای ، با سپری شدن زمان و فاصله گرفتن از آن دوران، عموما کم رنگ می شود. آدم دائما در حال یاد گرفتن چیزهایی تازه است و قدیمی ها باید با خالی کردن صحنه برای تازه واردها جا باز کنند.اما صورت مقابل ماجرا هم ممکن است؛ یک خاطره می تواند بعد از گذشتن مدتی طولانی ، واضح تر شود چون صاحبش دارد با نگاهی تازه آن را به یاد می آورد و حالا می تواند نکته ها و اتفاقاتی را که پیش از این لا به لای انبوه جزئیات دیگر گم شده بودند، ببیند و به جا بیاورد."
از نو
حالا بعد گذشت چند وقت