احساس ضعف و بی لیاقتی
سه چهار سالی می شه که گلدونام دونه دونه شروع کردن به خشک شدن
حالا تنها دو جان سخت تر و دو تا با وفاترش مونده
جان سخت ها که دیگه داره نابود می شه
اما اونی که می گم با وفاست چون هر بار تا مرز خشکی می ره اما از نو جونه می ده
یکی از چیزهایی که لبخند به لبم می یاره همین گلدونه
اما چیزی که بهم احساس ضعف می ده اینه که به دلیل کوچک جثه بودنم هیچ وقت اجازه ندارم بلندشون کنم که مبادا یه روز کمر درد بگیرم و هر وقت یکی می یاد برای نظافت سرنوشت گلدونای باقی مونده هم به دست اونا سپرده می شه
هیچی بدتر از این نیست که سرنوشت یه موجودی رو که دوست داری بسپری دست یکی که فکر می کنه صلاحش رو از تو بیشتر می دونه چون قدرت نداری
از ضعفم بیزارم
چند وقتی می شه که رها می کنم موجوداتی که برام دوست داشتنی و مهم بودن به خاطر اینکه ضعیفم
این دو تا بدی داره هم حس فقدان و هم حس ناتوانی و هی ضعیف و ضعیف تر می شی
کی می دونه شاید این بهترین راه تو عالم باشه که موجودی که لیاقتش رو نداری سرنوشتش به سرنوشت تو گره نخوره
چی بگم؟!
حالا بعد گذشت چند وقت