چی شد یه دفعه
نمی دونم تا کی می خواد انرژیم رو بخوره ؟
تناقض شدیدی رو تجربه می کنم
ایمان دارم همه چیز به بهترین وجه ممکن پیش اومده
ولی نمی دونم اگه به این ایمان دارم چرا حالم انقدر بد شد
گفت ما آدم ها پیچیده ایم ولی من فکر می کنم ما ساختار بسیار ساده ای داریم و نیازهای بسیار ساده
ولی برای برطرف کردن نیازهای سادمون مسیر پیچیده ای رو طی کردیم
ما آدم ها وقتی گشنه می شیم وحشتناکیم مگه اینکه تمرین کرده باشیم
روزه یه تمرین عالیه که کارآمد هم هست ولی وقتی به وقتش می رسه می فهمی فقط زبونت روزه بوده یا واقعا روزه دار بودی
به وقت امتحان
علی می گه بعضی چیزها امتحان الهی نیست از ماست که بر ماست
اما من معتقدم هر روز امتحان می شیم تا بفهمیم کجای کاریم
ما مسیری رو می ریم که از اول تا آخرش تنهاییم و یه توهمه که کسی بتونه ما رو از تنهایی دربیاره
تناقض ما فاعل جمع است
پاسخ:در درون هر کدام از هر کدام از من ها چند تن به گفت و گو نشسته اند
ادامه :داشتم می گفتم بعضی وقت ها فکر می کنم اگه با تمام جزئیات روایتش کنم ذهنم نجات پیدا می کنه
اما دیگه حوصله ندارم از راه های نو برم نو ی تجربه نشده شخصی
اینجاست که گودال عمیق تر می شه
تا حالا فکر می کردم اگه بپرم پرواز می کنم اما هنوز که در این گودال فرو می روم و هر لحظه به زمین نزدیک تر می شوم اثری از بال نمی بینم
انگار به جز اذان و اذکار نماز هیچ جمله ای رو به یاد نمی یارم هیچ نیایشی
گوش می دم
صدایی نمی یاد
یک کودک چمباتمه زده از سر لجاجت و دیگه صدای خندش رو به ندرت می شنوم
بزرگ سالی راه می ره و موعظه می کنه و از بزرگواری و شادی و لیاقت و ...داد سخن سر داده
و یکی نگاه می کنه و فقط روایت می کنه
دیگری هم هست انگار که قرار است خدایی کنه و خیلی گم و در دور دست مگر در دقایقی خاص که از صدای دم و باز دم نزدیکتر است اما گاهی قبل تر این گاه به گاه نزدیک تر بود خیلی طول کشید تا بپذیرم باید تسلیمش شد اما یه سوال دارم ازش که تصمیم داشتم از یکی از مدافعان و دوست دارانش بپرسم
اگه فقط یک کتاب باقی بمونه و من و علی هر دو اون کتاب رو دوست داشته باشیم و قرار باشه او تصمیم بگیره کتاب رو به یکی بده و اون علی باشه این یعنی از نظر او من لیاقت نداشتم ؟
نداشتن لیاقت حالم رو بد می کنه
من خودم به راحتی قضاوت می کنم که کی لیاقت چی رو داره و کی نداره
اما نوبت به خودمون که می رسه و قرار باشه لیاقتمون قضاوت بشه خیلی سخت پیش می ره
لیاقت یه واژه ارزشی است برخی ها برای نجات انسان از حال بد ارزش ها را بی اساس می کنن
ولی من نمی تونم بدون ارزش زندگی کنم
ارزش ها مثل ارزشمند بودن خانواده
نمی دونم هنوز که ارزش با تقدس در ذهن من چه نسبتی داره
من از مقدسات می ترسم
به اسم مقدسات می توان آدم کشت
حالا بعد گذشت چند وقت