ماهی دل دل می زد
از صبح فکر می کردم اگه ماهی از آب بیفته بیرون
فقط چند ثانیه است
فقط به هیچی فکر نمی کنم
به اون حس عجیب که وقت لمس یه موجود زنده تا دندونامم هم می رسه فکر نمی کنم
اصلا تا بیام فکر کنم نجاتش دادم و تو تنگه
ولی وقتی بعد از ظهر
صدای اومد
برگشتم که ببینم چرا ماهیه داره انقدر به سنگ ها می خوره
ماهی داشت رو زمین دل دل می کرد
و من فقط صدا می زدم علی بیا ماهیه
علی بیا
ماهی
علی
ماهی
بیچاره علی با صدای جیغ من از خواب پرید
-دیشب خواب می دیدم با بابا و هانیه حافظیه هستیم داشتن در رو می بستن
من و هانیه رفتیم تو
مقبره حافظ نبود
یه امامزاده بود و مردم داشتن یه دعای آشنا رو زمزمه می کردن
الان یادم نمی یاد چه دعایی بودـ
بعد قبر حافظ رو دیدم گردگیری کرده بودن داشتن وصلش می کردن
اگه تمام صبح رو فکر نکرده بودم چطوری ماهی رو نجات بدم وقتی رو زمین می دیدمش چقدر هول می کردم؟
از نو
حالا بعد گذشت چند وقت