می گن احسن القصص است
گفتم: این آخرین باره
گفت :پس حالا که آخرین باره همه چیز رو کپسول وار بگم
گفتم :من می گم آخرین باره چون راهمون متفاوته
سری تکان داد و با لبخند تایید کرد
سری تکان داد و گفت این آخرین بار نیست
بود
ولی جاش خالیه
عمرش کوتاه بود
حتی دیگه تقریبا چیزی یادم نمی یاد به جز لبخندش
به گونه خاصی تحسسین برانگیز و وحشتناک بود
یه نوع وحشتناکه به خصوص
همه چیز رو شاید یادم بره ولی چایی را که در لیوان معجون خوری تمام کردم نه
و لبخند ژوکند را شاید تا ابد به یاد داشته باشم
بی خوابی
من خودم را می دیدم در او
اغلب اوقات همین طور است خودم را گویی در دیگران جست و جو می کنم
و می بینم اگر آنگونه دیگر زندگی کرده بودم سرنوشتم می شد اویی که روبرویم است و آیا می خواهم او باشم
نمی دانم
کلمه ها را دوست دارم
کلمه هایی که از یک خانواده و متعلق به یک اندیشه یکپارچه است
کلمه ها سحر انگیز هستند
خودش متمرکز شده بود و به من هم پیشنهاد داد تمام تمرکزم را بگزارم روی یک موضوع که با اون خودم رو معرفی کنم
نمی دانم چگونه وصفش کنم ولی می تونم بگم خیلی خیلی تاثیر گذار بود و حالم را خوب کرد
"دوستان ما آرزوهای ما هستند که برآورده می شوند"
نمی دانم صاحب این کلمه ها کیست اما بر مبنای آن فهمیدم
چقدر زیاد آرزو کرده ام:)
از نو
حالا بعد گذشت چند وقت