مغزم این همه خدا را پس می زند
در کلاس اسطوره و ادبیات
خدایان یونان و تبارشناسی آنها وخویش کاری آنان
خدایان بین النهرین و تبارشناسی و خویش کاری
خدایان مصر و تبار شناسی و خویش کاری
خدایان هند و تبار شناسی و خویش کاری
هنوز خدایان سایر مناطق باقی مونده
و باید جوری خداها رو یاد بگیرم که خداهای معادلش رو هم بشناسم
این خدایان روزی سرنوشت آدم ها رو رقم زدن
الان هم سرنوشت من رو درباره رشته تحصیلی رقم می زنند اما به گونه ای دیگر
حالا بگذریم که مغز من توان حفظ کردن این همه خدا رو داره یا نه ولی واقعا بعضی وقتا دلم نمی خواد اسم هیچ کدومشون رو بشنوم
انسان خالق خداست یا خدا خالق انسان ؟
تاریخ فلسفه پر از نظریه پردازی درباره خدا و ارتباطش با انسانه
با اینکه حس می کنم دونستن بیشتر این مطالب هیچ کمکی به زندگیم نمی کنه و فقط فاصلم رو با محیط اطراف بیشتر می کنه
اما کشش عمیقی در وجودم هست که می خوام بدونم و بشناسم حتی اگه مثل الان فکر کنم مغزم جای یه خدای دیگرو نداره
خدا با زندگی ما گره خورده و کلی از قوانین زندگی ما به نسبت موضعی که به او می گیریم مفهوم پیدا می کنه
یه جا خوندم نزدیک شدن به چیزی که دوستش داریم ممکنه ما رو از او متنفر کنه
من خدام رو خیلی دوست دارم و امیدوارم این قانون درباره خدام صدق نکنه
سال های گذشته رو ی صحبت من اینجا، با خدام بود ؛
اما حالا من درباره خدا می نویسم نه به خدا
این روزا من فرصت اینو دارم که خدام رو با خدایان دیگران مقایسه کنم
پراکندست قبول دارم چون هنوز مدون نشده
فقط نشستم و به عبور افکارم نگاه می کنم و بعضی ها ش رو اینجا می نویسم
فکر کنم علاقه به نور و کلمه نجاتم بده
کی می دونه ؟شاید
حالا بعد گذشت چند وقت