سلام

چی بگم 

زندگی پر از جمله ها و اتفاقت سادست 

دلتنگی های ساده 

 مطالب تکراری

مطالب جدیدی که شاید هیجان انگیز باشه ولی به هیچ درد  نخوره 

و روایت روزمره همین مطالب

برای من گاهی مثل یک اثر هنری که رو به روش می شینم و نگاش می کنم و دوست دارم درباره ساده ترین و پیش پا افتاده ترین مطالبش ساعت ها حرف بزنم 

من از اون آدمایی نیستم که یه هدف می ذارن برا خودشون و به هر نحوی که شده بهش می رسن 

اگه انگیزم رو تو راه از دست بدم هدف برام بی معنی می شه 

من آدمی نیستم که به قله هایی که تو زندگی فتح کردن افتخار کنم 

بلکه دوست دارم با فکر کردن به مسیر قله هایی که رفتم به زندگیم معنی بدم 

من آدمی هستم که روز هایی ساعت ها با خدا گفت و گو می کردم که به من اثبات کند لیاقت آن را دارد که بندگیش را بکنم 

روزهایی تمام تلاشم را کردم تا بندگیم را بپذیرد 

و این روزها از اینکه در زندگیم حضور داره راضیم ولی رابطه سردی باهاش دارم 

خدا موجود ساختگی ذهنم هم که باشد دوست دارم انقدر بزرگ و توانا بسازمش که قابل اتکا باشد 

و تکیه کنم به بزرگی که کنارش حس کوچکی نکنم

ما گاهی آدم ها را انقدر بزرگ می کنیم که خودمان هم کنارش حس حقارت می کنیم 

ولی به گمانم می توان خدایی را ساخت که کنارش حس امنیت کرد و نه حقارت و شاید با موجود مدبری خارج از ذهن نیز یکی درآمد چه کسی می تونه جواب بده؟