سلام

 داشتم می گشتم ببینم پیدا می کنم  

این شعر را با کلمات پلک و دست پیدا کردم از محمد علی بهمنی:

"تو از اول سلام ات پاسخ بدرود با خود داشت

اگرچه سحر صوتت جذبه «داوود» با خود داشت

 بهشتت سبزتر از وعده ی شداد بود اما

-برایم برگ برگش دوزخ «نمرود» با خود داشت

 ببخشایم اگر بستم دگر پلک تماشا را

که رقص شعله ات در پیچ و تابش دود با خود داشت

 «سیاوش» وار بیرون آمدم از امتحان گرچه

-دل «سودابه» سانت هرچه آتش بود با خود داشت

 مرا با برکه ام بگذار دریا ارمغان تو

بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت"

به نظرم خیلی گلایه لطیفی اومد و دوست داشتنی درسته که شعر اصلی رو پیدا کردم که این بود:

سيد حسن حسيني

"شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه كنم ؟ 

 ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه كنم ؟

نيست از هيچ طرف راه برون شد ز شبم

زلف افشان تو گرديده حصارم چه كنم ؟

از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ي اين ايل و تبارم چه كنم ؟

من كزين فاصله غارت شده ي چشم توام

چون به ديدار تو افتد سر و كارم چه كنم ؟

يك به يك با مژه هايت دل من مشغول است

ميله هاي قفسم را نشمارم چه كنم ؟"

کلا گشتن خوبه و امیدوارم هیچ کس بعد گشتن دست خالی برنگرده:)