سلام 

من سی سالمه !

یعنی وارد دهه چهل زندگیم شدم:)

وقتی بچه های کلاس سنشون رو گفتن یه دفعه به خودم اومدم :|

امسال بچه هایی که هفت سال کوچکتر از من هستن رقیب من در این کنکورن .

حس عجیبیه !!!!

پشت خطی ایستادن که اکثر رقیبات از تو کوچکترن؛

از یه طرف تجربه من رو به احتمال زیاد ندارن ،

اما از یه طرف دیگه تازه نفس و پر توان 

با کلی انگیزه و آرمان. 

سال های بین بیست و چهار تا سی 

سال های بود که من تمام تلاشم رو برای آرمان خواهیم کردم 

و الان حس یه سربازی رو دارم که از جنگ برگشته و هیچ دستاورد چشم گیری نداره .

و زخم هاش باعث شده به ایمانش شک کنه 

اما توان پا گذاشتن رو ایمان و آرمان هاش رو نداره 

من هر کسی رو که برای پیدا کردن راه شخصیش در زندگی بجنگه، هنوز تحسین می کنم .

ولی این نبرد از اون دسته از نبردهاییه که هرکسی نمی تونه دست پر ازش برگرده 

نمی دونم؟! هنوز ته دلم یه کورسویی از امید هست که شاید ...

نمی دونم ؟!

حالا باید با تمام توانم بدوم برای عبور از رقبایی که به خط پایان ایمان دارن ،

ولی من فکر می کنم همیشه مسیر برام مهم تر از پایان باشه

 با وجود اینکه طعم تلخ دستان خالی در انتهای نبرد رو چشیدم 

و نگاه تحقیر آمیز آدم های موفق اطرافم رو تجربه کردم .

من می جنگم چون این تنها کاریه که از دستم بر می یاد.