سلام

به استاد می گم آسمون آبی باشه،بدونه لکه ای ابر
آب از آب تکان نخورد به وقت واقعه!
می گه :می خوای ظاهرش رو بگی یا از پس پرده؟
می گم: من از پس پرده خبر ندارم ،
به نظرم من آسمان تو اون لحظه آسمان آبی سر ظهر کویر بود 
و آب از آب تکان نخورد
وقت وقوع واقعه
می گه: تو دیدی؟
می گم :ندیدم 
می گه
می گم
می گه 
می گم
.
.
به این نتیجه می رسیم استاد راهنما لازم نیست آنچه من می بینم رو به تصویر بکشه و راهی پیدا کنه که محدودیت های رنگ و تصویر از بیان معنا قاصر نمانند بلکه او آنچه رو که درست می دونه می کشه و من اگه حرفی دارم  که فرق داره انقدر باید برم و تلاش کنم که خودم بتونم بگمش یعنی انقد رواضح ببینم که بتونم با رنگ اجرا کنم 
من با رنگ ها تصاویر رو نمی بینم ، من نقاش نمی شم چون فقط می تونم تعریف کنم چی می بینم 
من داستان نویس نمی شم چون نمی تونم کسی رو قانع کنم 
من مبلغ نمی شم چون به چیزی یقین ندارم
استاد می گه 
فکر می کنم استاد حق داره تا جایی کمک کنه که بهش باور داره 
همشون می گن بخون و من هر چی بیشتر می خونم دورتر می شم
می گه" تو نمی تونی از خدا بخوای طبق انتظار تو عمل کنه" 
این دقیقا نقطه اشتراک نظر من با استاده امانتیجه متفاوتی ازش می گیرم
به نظر من ما می خوایم وقتی ظلمی شد آسمان به هم بریزه و خدا خشمگین شه و این رو به تصویر می کشیم 
می گه :خود خدا گفته 
نمی گم خدا کی گفته چون ازم می پرسه به قرآن اعتقاد داری یا نه 
من می دونم اینجا گیر می کنم درست مثل وقتی که بهم گفت چرا کلش رو انکار نمی کنی
من خدا رو دوست دارم 
من قرآن رو دوست دارم 
ولی اعتقاد و ایمان حرف ساده ای نیست 
من وقتی دارم فکر می کنم و نه وقتی می خوام عمل کنم 
حتی درباره قرآن هم سوال دارم درباره خدا هم سوال دارم 
من دوست دارم لحظه ای که زندگیم تموم شد به تمام چیزهایی که علاقه دارم ایمان بیارم 
تو جاهایی که من بودم کسی درس نمی خونه که یاد بگیره 
کسی پایان نامه نمی نویسه که به سوالی جواب بده 
همه فقط مراحل رو پشت سر می ذارن که تایید بگیرن از کسانی که قدرت رو در دست دارن تا اونا راضی شن افراد دست پرورده خودشون رو جایگزین خودشون کنن تا دنیا رو جوری بسازن که اونا بهش اعتقاد دارن 
به نظر من این یه امر معمول و طبیعی است و من طبیعی و معمول نیستم
و این من رو خسته می کنه