عمان سامانی می گه:
بـاز سـاقـی گفت تـا چـنـد انتظـار ای حـریـف لا ابـالــی ســـر بـــر آر

ای قــدح پـیـمـــا درآ، هــویـی بـزن گـوی چـوگـانـم سـرت، گـویی بـزن

چون‌به‌موقع‌ساقی‌اش‌درخواست‌کرد پیـر می‌خواران ز جـا قد راست کرد

زیـنـت‌افــزای بـســاط نـشـــأتـیــن سرور و سر خیل مخموران حسین

گفت آن‌کس را کـه می‌جویی منم بــاده‌خـواری را کـه می‌گـویی منم

شـرط‌هـایش را یکایـک گـوش کــرد سـاغـر مـی را تمـامی نـوش کـرد

بـاز گفت از این شـراب خـوش‌گوار دیگـرت گـر هست یک سـاغر بیـار

...

دیگر از سـاقـی نشـان بـاقی نبـود زآن‌که آن‌می‌خواره جز ساقی نبود

خـود بـه معنی بـاده بود و جام بود گـر بـه صــورت رنـد دُرد آشــام بود

شـد تهی بـزم از مـنـی و از تـویی اتحـاد آمـد، بـه یک سو شد دویی

...

بـازگـویـد رسـم عـاشـق ایـن بـود بلکه ایـن مـعـشـوق را آیـیـن بـود

چـون دل عشـاق را در قـیـد کـرد خـودنـمـایی کرد و دل‌ها صید کرد

امتحان‌شان را ز روی سرخوشی پیش گیرد شیوه‌ی عاشق‌کشی

در بیـابـان جنـون‌شـان سـر دهد ره بـه کـوی عقل‌شان کم‌تر دهد

دوسـت می‌دارد دل پـر دردشان اشک‌هـای سرخ و روی زردشان

چـهـره و مـوی غـبــار آلـودشـان مـغــز پـر آتـش دل پــر دودشـان

دل‌پریشان‌شان‌کند‌چون‌زلف‌خویش زآن‌که عاشق را دلی باید پریش

خـم کنـدشان قـامت مانند تیـر روی‌چون‌گل‌شان‌کند‌هم‌چون‌زریر

یعنی‌این‌قامت کمانی‌خوش‌تر است رنگ عاشق زعفرانی‌خوش‌تر است

جمعیت‌شان‌در پریشانی‌خوش‌است قوت،‌جوع‌و جامه،‌عریانی‌خوش‌است

خود کند ویران، دهد خود تمشیت خود کُشدشان باز خود گردد دیت

تـا گـریزد هـر کـه او نـالایق است درد را منکر، طرب را شایق است

تـا گـریزد هر کـه او ناقـابـل است عشق‌را مکره هوس‌را مایل‌است

وآن‌کـه را ثـابت قـدم بینـد بـه راه از شفقت می‌کـنـد بـر وی نـگـاه

اندنک‌‌اندک‌می‌کشاند سوی‌خویش می‌دهد راهش‌به‌سوی‌کوی‌خویش

بدهـدش ره در شبستـان وصـال بخشد او را هر صفات‌و هر خصال

متحـد گـردنـد بـا هـم ایـن و آن هـر دو را مـویی نگنجد در میان