نمی دانم چرا از نشستن می هراسم؟

دوست دارم راه برم

هر تغییر وضعیتی کلی انرژی از من می بره

نیم بند دل می بندم

چون از گسسته شدن بند های دلم می هراسم

فرو می ریزم

درست مثل دانه های یک ساعت شنی

بذر می پاشم و رها می کنم دانه ها را بی آب بی توجه

وقتم را که دوستش دارم جمع می کنم و بیهوده می پاشم به راه باد

خنده های کش دار تحویل این و آن می دهم

و تمام فکرم درگیر رقصیدن شده

حالا می خواهد پیچ و تاب ساده یک انسان باشد یا پرواز یک پرنده تا برگ گیاهان

این روزها نه پایین پپایینم نه بالای بالا

معلقم

تا دیگرآن