با علیرضا رفتیم  یه میز نور خریدیم .

(دستش درد نکنه ,علیرضا دایی منه که درست یک ماه از من کوچکتره ولی از مرام هیچی کم نداره.

بچه که بودیم داشتیم بازی می کردیم که احسان ازش پرسید :یعنی تو وقتی بزرگ بشی دایی می شی؟

علیرضا از کوچیکی بهترین و بزرگترین دایای دنیاست)

رفتم کلوپ  طراحی راستش رو بخواین فکر کنم صاحب کلوپ وقتی چادرم رو دید یه کمی تعجب کرد ,ولی بد برخورد نکرد.

و آنچه سبب شد فکر  کنم انسانیت نمرده کمکی بود که آقای صندوق دار میوه فروشی به من رهگذر کرد

خیلی مهربون بود تعریف داستان از عظمتش کم می کنه فقط ازش ممنونم و می خوام بدونه که خیلی انسان بود.

تا دیگر آن