سرو تو حیات حاجی ایناست .از پنجره آشپزخونه معلومه وقتایی که می رم ظرف بشورم می بینمش.

وقتایی که می رم پشت بام قدم بزنم هم از سمت چپ اتاقک بالای پشت بام می شه دیدش و امروز یه چیز جالب تر دیدم زیر نم نم بارون و نسیم ملایمی که می وزید سرو می رقصید تا حالا رقصیدنش رو ندیده بودم و سمت راست اتاقک یه جلوه جدید از سرو دیدم یه سرو سر بریده سیاه روی دیوار سیمانی کنار یه آنتن عینکی و یه ردیف سایه نرده در راست و ردیف واقعی نرده به صورت اریب سمت چپ و یه خط صاف دیوار سیمانی را از بافت آجری دیوار جلوتر جدا می کنه و جلو تر پشت بام ما و دودکش وسپس پنجره و بعد آن نردبان دلم می خواست انقدر مهارت داشتم که می تونستم یه تابلو ازش بکشم به نگار هم انقدری وارد نیستم که بتونم این تصویر رو در شب ثبت کنم و وقتی امتداد نگاهم به کف اسفالت ساختمان می رسه به حلقه فکر می کنم به یه حلقه دوستی که بشه از تجربه های اینچنین ساده درش صحبت کرد یه میز گرد و دوستان نه سیگار و نه قهوه بلکه یه ظرف بیسکوییت و مقداری چای که در انتظار خورده شدن سرد شده و مزه آب یخ می ده و نگاه و سکوت و دادن ایده هایی برای خلق آثاری از آنچه ما می بینیم و دیگران نه و بعد کنار منتها الیه بام و  آغاز دیوار خانه همسایه قدم می زنم و فکر می کنم ممکن است درست کنار من یکی بر کف که الان حکم سقفی زیر پای من داره قدم بزنه و ما باهم این مسیر را تکرار کنیم در همقدمی بی توجه به وجود دیگری من همسایه های قدیمی مان در طبقه اول این ساختمانند و دیگران همسایه را نمی شناسمو تصمیم می گرم برم پایین و به آزاده زنگ بزنم پیشنهاد نوشتن یه داستان از طرحم رو بهش بدم که می بینم لیلا زنگ زده و برام آرزو می کنه کسی تو زندگی ام باشه که احساس اونو تجربه کنم نه تخیل و تازه براتحققش تا سال آینده زمان معین می کنه و و من دوباره تمام قوانینی که برای زمان سر زدن به نت گذاشتم زیر پا میذارم و بین صداهایی که مدام مرا برای خوردن شام سر میزفرا می خواند یکی در میان پاسخ می دهم و در همین حین باور می کنم خوشبختی همین قدر نزدیک است و اگه نتونم الان ببینمش و اینجا هیچ وقت دیگه نمی بینمش.

و از نو