یه برش از زندگی
سلام
من برای تاکسی ایستادم
مهسا در صف اتوبوس تا هر کدام زودتر آمد با آن برگردیم
من نا امید شدم خواستم یه ماشین از آژانس کرایه کنم
گفتن اینجا ها آژانس نزدیک نیست باید دربست بگیرین
من قبلش هم برا گرفتن دربست تلاش کرده بودم
رفتم به مهسا بگم که دیدم مهسا با کسی صحبت می کنه
یه کم بهش نگاه کردم تا شناختمش
در جاهای عجیبی از دنیا به هم می رسیم.
از نو
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۸:۱۳ ب.ظ توسط حدیثا
|
حالا بعد گذشت چند وقت