زیر باران قدم زدم اما...
در تمام گذشته ی تلخم، من به فکر تو بودم اما تو
فقط انگار با خودت بودی!- با خودت بودی و خودت با تو-
زیر باران قدم زدم اما...زیر باران قدم زدن بی تو
حال من را عجیب می گیرد! چقَدَر زجر می کشم تا تو
فقط احساس راحتی بکنی.فقط احساس بودن و بودن!
حس کنی در تمام این دنیا، همه دیوانه اند الا تو!
همه دیوانه اند حتی من! من که عاشق شدم ! ولی ای کاش...
کاش یک لحظه شک کنی شاید... شاید این حرف های من با تو
معنی خاصی دهد...! ای وای! چقَدَر سخت می شود فهماند
به تو این را که: عشق حادثه ای است که می افتد برای من یا تو
که مهم نیست کِی کجا و چطور! که مهم نیست می شود یا نه!
که مهم نیست اصل و نسل کسی! آن زمان عشق هست و تنها تو...
تو که... می خندی و نمی دانی شاید اینجا کسی- همین اطراف-
در کنار تو رشد می کرده! عاشقت بوده است...! اما تو ...
(س.م.میرکاظمیان)پ. ن : "بدان ای پسر که تا کسی لطیف طبع نبود عاشق نشود از آنکه عشق از لطافت طبع خیزد و هرچه از لطافت طبع خیزد لطیف بود... و هیچ غلیظ طبع گران جان عاشق نشود که این علتی است که خفیف روحان را بیشتر افتد! (قابوس نامه)
پ. ن : "بدان ای پسر که تا کسی لطیف طبع نبود عاشق نشود از آنکه عشق از لطافت طبع خیزد و هرچه از لطافت طبع خیزد لطیف بود... و هیچ غلیظ طبع گران جان عاشق نشود که این علتی است که خفیف روحان را بیشتر افتد! (قابوس نامه)
پ. ن : "بدان ای پسر که تا کسی لطیف طبع نبود عاشق نشود از آنکه عشق از لطافت طبع خیزد و هرچه از لطافت طبع خیزد لطیف بود... و هیچ غلیظ طبع گران جان عاشق نشود که این علتی است که خفیف روحان را بیشتر افتد! (قابوس نامه)
پ. ن : "بدان ای پسر که تا کسی لطیف طبع نبود عاشق نشود از آنکه عشق از لطافت طبع خیزد و هرچه از لطافت طبع خیزد لطیف بود... و هیچ غلیظ طبع گران جان عاشق نشود که این علتی است که خفیف روحان را بیشتر افتد! (قابوس نامه)
حالا بعد گذشت چند وقت