چند قدم دورتر دور زدم و پول تو جیبم رو در آوردم

و تقریبا بدون اینکه نگاش کنم

گفتم این ماله تو از اونجا بر ندار دزدیه

و سربرگرداندم و به راهم ادامه دادم

صداش رو از پشت سر شنیدم که بلند گفت خدا خیرت بده و دستی به نشانه تشکر براش بالا بردم.

بعدش تمام مدت به پیرزن و قبض برق و پولی که دادی و پیرمرد و پولی که ندادی فکر کردم.

یاد پیرزن افتادم که وقتی رو به من گفت بیشتر پول بده پنج تومن و من حاج و واج نگاش کردم

و تو گفتی نداره و پیر زن گفت اگه ندارین می خواین بهتون کرایه راه بدم

و این که چه عجیب است انسان نمی دانم تا کجا اندیشیدم.

اینا ماله دیروزه اما الان حوصله پیدا کردم بنویسم.

از نو