شاید به خاطر دوستم,فقط می گم شاید
چند قدم دورتر دور زدم و پول تو جیبم رو در آوردم
و تقریبا بدون اینکه نگاش کنم
گفتم این ماله تو از اونجا بر ندار دزدیه
و سربرگرداندم و به راهم ادامه دادم
صداش رو از پشت سر شنیدم که بلند گفت خدا خیرت بده و دستی به نشانه تشکر براش بالا بردم.
بعدش تمام مدت به پیرزن و قبض برق و پولی که دادی و پیرمرد و پولی که ندادی فکر کردم.
یاد پیرزن افتادم که وقتی رو به من گفت بیشتر پول بده پنج تومن و من حاج و واج نگاش کردم
و تو گفتی نداره و پیر زن گفت اگه ندارین می خواین بهتون کرایه راه بدم
و این که چه عجیب است انسان نمی دانم تا کجا اندیشیدم.
اینا ماله دیروزه اما الان حوصله پیدا کردم بنویسم.
از نو
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۶:۱۶ ق.ظ توسط حدیثا
|
حالا بعد گذشت چند وقت