سلام

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید

تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز بدار السلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد

قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود

می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت

گمگشته ای که باده نابش به کام رفت