هر چند بر اساس اطلاعات اکتسابی از محیط اطراف

که شامل وقایع ناشی از

برخورد افراد

و رفتارهای اطرافیان

و مناسبات تاریخی

و اقتصاد

و سیاست گذاری های خرد و کلان است 

و آموزش های مذهبی یا بی مذهبی

و خیلی چیز های دیگر که به آن ممکن است توجه نکنیم

و متاثر از آن باشیم

شکل گرفته ایم.

_که همین ها ما را شبیه تر به گروه افرادی می کند که آنها نیز در معرض همین وقایع بوده اند._

ما در عین شباهت به هم بسیار متفاوت از هم هستیم .

متعلق به

هر دوره

و هر نسل

و هر طبقه اجتماعی باشیم

 عاطفه ما را از حیوان ناطق فراتر برده و به موجودی دوست داشتنی تبدیل می کند .

 اینکه تو بتوانی برای لحظاتی از خود خارج شوی و کسی را به اندازه یا بیشتر از خود دوست بداری

از هر تجربه دیگری شاید برای من رضایت بخش تر است.

درست در چنین لحظاتی

لطافت

و احساس گستردگی

و نوعی بی جسمی را در خود احساس می کنم

که مرا برای مدت زمانی

_که البته معنای زمان در این قطعه از زندگی نیز متفاوت از قطعات روزمره زندگی است_

تا مرز بی مرزی بالا می برد.

هر چند من جزو افرادی هستم که تعداد زیادی از آدم ها

را بنا به اخلاق هایی که انسانی می دانم

و آنها این اخلاق ها را دارند دوست دارم

و به اکثر انسان ها احترام می گذارم.

ولی

بسیار سخت

و با کلنجار زیاد,

معدود آدم هایی در زندگی ام بوده اند

که آنها را بیش از خود دوست داشته ام

و به خاطر آنان از خود گذشته ام

و از تمامی این انسان ها به دلیل اینکه فرصت درک چنین احساسی را برایم ایجاد کرده اند متشکرم .

و خیلی ناخرسندم که درست برای چنین افرادی هیچ کار خاصی از دستم بر نیامده.

از آنجایی که ما انسان ها بنا به آنچه در بالا گفتم

هر چند شباهت هایی به هم داریم

_که به نظر می رسد در حوزه کالبد جسمانی مان درک آن راحت تر باشد_

_چون نیازهای جسمانی ما موضوعات مشترک و عینی را پدید می آورد که قابلیت سنجش کمی را دارد و شاید بر مبنای آن مشاغل پدید آمده_

اما به نظر آن قدر متفاوت می آییم

که حق می دهم کسی نتواند با این مطلب احساس هم دلی کنه.

تا دیگر آن