سلام

عجایب ره عشق ای رفیق بسیارست

ز پیش آهوی این دشت شیر نر برمید

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

که گم شد آنکه درین ره برهبری نرسید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت وشنید

خدایرا مددی ای دلیل راه حرم

که نیست بادیه عشق را کرانه پدید