وقتی گفتم می پرم نمی دونستم چه موج های مهیبی رو به روست
كفر و ايمان چه به هم نزديك است
عشق هم در دل ما، سردرگم
مثل ويراني و بهت مردم
خون چرا در رگ من زنجير است
زخم من تشنهتر از شمشير است
مستم ازجام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشياري است، مگو سهو شده
دِين ديوانه به دين، عشق تو شد
جادهي شك به يقين عشق تو شد
خودتون حق بدین
احوالاتی چون ویرانی, بهت, مستی, حیرانی, جنون و هوشیاری
به تناوب و در زمان های کوتاه بر کسی بگذرد
چه انرژی زیادی لازم است صرف
کنی تا همه چیز از بیرون
آرام و عاقلانه و یه اتفاق معمولی به چشم بیاد.
قبل تر هم گفتم جهنم هر کس قوانین ذهنی خود اوست
درسته دلیلی نداره وقتی حیرانی غیر حیران نشان داده شوی
ولی من فکر می کنم یه آدم قوی باید این طور باشه .
و چون نمی تونم به اون اندازه که می خوام قوی باشم بیشتر ضعیف می شوم
ولی این احوال چنان در من شدید است که اعتراف کنم
نمی تونم کاملا بپوشانمشون.
از اونجایی که فکر می کنم نمایش این احوالات آنچنان که بر من می گذرد ضعیف نشانم می دهد
با صرف زمان و انرژیبیشتر تلاش می کنم تا خودم رو قوی نشان دهم
که صرف انرژی برای پنهان کردن چنین احوالی ضعیف ترم می کند
و وارد یه گردش معیوب و نا کارآمدی می شوم که مرا از خواسته ام دورتر می
کند.
البته به راه حل معمول که همان بروز این احوالات هم هست نمی توان
امیدوار بود
چون باید یا با کسی هم صحبت شی که در اون زمان چیزی مثل تو رو تجربه می کنه
که من در حال حاضر از این راه حل نمی تونم استفاده کنم
یا با دیگرانی که از آنجایی که در وضعیت رو حی تو نیستند با قضاوتشان
طرف عقلت را می گیرند و در صورتی که به عاقل بودنت خیلی دلبستگی داشته
باشی
می خواهی که عاقل تر شناخته شوی
و مجبوری مقابل دلت بایستی
و اینجاست که جهاد اکبر شروع می شود
و بدن می شود عرصه جنگ
و همه می دانیم که جنگ چه نا خوشایند است
و یرانی ناشی از آن چه زمانی می برد
تا هر آنچه را پیش از این ساخته بودی و نا کارآمدیش را در عمل دیدی
باید از نو بسازی.
که باز هم خیلی وضعیت رو تغییر نمی ده.
در تمام طول این اتفاقات تنها یک چیز مرا دل خوش می کند
که آن کس که به سبب او دلت مقابل عقلت قرار می گیرد
از نظر عقل ارزشش را داشته باشد که دل مقابلش بایستد
_و من فکر می کنم عقلم این دلخوشی را دارد
که چنین کم مایه مقابل دلم ایستاده_
و در نتیجه آن زمان جنگ طولانی می شود
و همه می دانیم که زمان در عالم معنا بسیار متفاوت از زمان مادی است
و الا چطور در رویا که می گویند معمولا بیشتر از چند ثانیه نیست
ما شاهد این همه اتفاقات هستیم.
ولی از آنجا که من یک زن هستم و عملا دلم را بیشتر از عقلم دوست دارم
هر چند دلم سبب ساز این ویرانی ها باشد باز هم طرف دلم را می گیرم
و اینجاست که از خدا طلب می کنم
سلامتی را روزی دلم کند که
قلب سلیم بر عقلم چیره شود
و کمکم کند تا از نو بسازم
و اگر باز سببی برای این ویرانی قرار داد
چون اکنون زیبا باشد
و پسند دل سلیم حتما سختی شکست را بر عقل کمتر خواهد کرد
زیرا می داند که مقابل خیر و حق سر فرو آورده
هر چی بیشتر توضیح از احوالاتم می دم احساس می کنم
کمتر موفق می شم تا انتقالش بدم
این جور مواقع می گم
نمی دونم.
نمی دونم
حالا بعد گذشت چند وقت