وای انقدر سنم زیاد شده که چهار سال دیگه یه عمر نیست! به همین زودیه.
سلام
یه نگاه به شماره انداختم و چیزی یادم نیورد
-سلام
-سلام منم!
-گفتم غریبه است والا می دونست من از گفتن منم معمو لا نمی تونم بدونم با کی حرف می زنم
داشتم فکر می کردم و سعی می کردم بیدار شم و بگم ببخشید شما؟ که پیش دستی کردو گفت:
منم مرجانه، ایرانم!
پریدم!
از آخرین بار که برای عروسیش اومد گفت:
زود می یام می بینمتون؛ این بار خیلی وقت نبود .
حدود چهار سال می گذره و حالا اینجاست
حالا به امید روزی است که ایران بریم موزه هنرهای معاصر و گالری و...
و با هم می ریم موزه،گالری و...
وای انقدر سنم زیاد شده که چهار سال دیگه یه عمر نیست! به همین زودیه.
از نو
+ نوشته شده در سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۴ ق.ظ توسط حدیثا
|
حالا بعد گذشت چند وقت