شعر هستی
سلام
این ترانه رو با تنظیم "محمد رضا عقیلی "
دوست دارم
و به روزی فکر می کنم که
به همراه دوستان همراه و هم هدفم در یک
کوه پیمایی اون رو بخونیم و پیش بریم
خدا می شنوه.
پاييز آمد
در ميان درختان ، لانه كرده كبوتر
از تراوش باران مي گريزد
خورشيد از غم
با تمام وجودش ، پشت ابر سياهي
عاشقانه به گريه مي نشيند
من با قلبي به سپيدي روز ، به اميد بهاران
مي روم به گلستان ، همچو عطر اقاقي
لابلاي درختان مي نشينم
باشد روزي ، به نداي بهاران روي دامن صحرا لاله رويد
شعر هستي
بر زبانم جاري ، پر توانم آري
مي روم در كوه و دشت و صحرا
رهپيماي قله ها هستم من
راه خود در طوفان، در كنار ياران مي نوردم
در كوهستان
يا كوير تشنه ، يا كه در جنگلها
رهنوردي شاد و پر اميدم
شعر هستي
بودن و كوشيدن ، رفتن و پيوستن ، از كژي بگسستن
جان فدا كردن در راه خلق است
مردي گمنام
در دل كوهستان ، همره طوفانها
ره به سوي قله مي سپارد
بر پشت او
كوله باري لاله ، لاله هاي رنگين ، لاله هاي قرمز
مي درخشد
سحرگاهان لاله مي رويد
دشمـــــــن خلق ما ، از صـــــــــــــــداي لاله
تا دیگر آن
حالا بعد گذشت چند وقت