با شرم و لبخند نگاش کردم

یه لباس نو و زیبا و روشن تنش بود

پرسید چطوره؟

واقعا بهش می یومد و من لباس رو برازندش می دونستم.

با ذوق و خجالت گفتم: خیلی خوبه !

شیرینی به اندازه همه نبود، فقط به تعداد کسانی که حضور داشتند

مهسا هم خورد

استاد تاکستانی رو می دونستم شیرینی تر دوست نداره ولی برداشت

خودمم داشتم می خوردم

به مناسبت عید غدیر بود

دوستی چندتا اسکناس پنج تومانی با مهر سبز درآورد

یکیش رو به سمت من که با تعجب نگاه می کردم گرفت

گفت عیدی عید غدیر است

و من با خوشحالی گرفتم.

از نو