حرف های پراکنده
سلام
دلم تنگ شده
بی قرارم
نفسم گرفته
هوا هم آلوده است
من انسان ها را می بینم
من برای فکر کردن نیازی ندارم یه موز متلاشی رو هر روز صبح رو دیوار اتاقم ببینم
من هنرمند نیستم
من هنرمند بودن رو دوست دارم و براش تلاش می کنم
عکس سیاه و سفید گنبد پشت پنجره که قاب پنجره مثل صلیب روش نشسته و رادیاتور پایینش و پله ها من رو بیشتر از هر چیز به فکر فرو می بره حتی اگه هنرمندانه نباشه
من مسجدها را دوست دارم
من خلوت مسجدها را می ستایم
من عاشق نور نارنجی رنگ دم غروبی هستم که روی دیوار سمعی بصری طبقه دو وقت کلاس دکتر شریف زاده
می افته و ترجمه قابل فهم کلام استاد می شود برایم از عالم خیال
من دوستانم رو دوست دارم
من دوست ندارم باعث دردسر کسانی شوم که دوستشان دارم
من از این همه ضعف و این هم خواهش در خودم مانده ام
یاغیاث اغثنی
+ نوشته شده در دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۸:۳۳ ق.ظ توسط حدیثا
|
حالا بعد گذشت چند وقت