درست مثل خواب می مونه
من می پذیرم که بیمارم
من حس آدمی رو دارم که می خوابه و از خواب بیدار می شه و بیقرار هوار می زنه و همه می گن
آروم باش
آروم باش
خواب دیدی
ولی من هنوز دارم می لرزم
چون چیزهای مبهمی که می بینم خیلی دردناک تر از رنج هایی است که در واقعیت عینی روزمره می بینم
و یه کم که می گذره و باورم می شه که خواب بود و دوباره وقت خواب می رسه و از نو رنج می کشم
باشه قبول
من خود آزاری دارم ،
شما ها یی که خود آزاری ندارین و هر روزتان را به کارهایی می پردازید که به آن ایمان ندارید و
بر اثر مقاومت در کاری که آن را درست انجام نمی دهید به هم مدرک و رتبه می دهید و می دوید و می دوید
به من بگویید بیماری من خطرناک تر است یا بیماری شما ؟
چرا سال ها پیش می روید و در نهایت می تازید بر منی که از ابتدا لمیده ام در فضای امن تلاش بی پایان شما؟
ما ناگزیریم که بدانیم از کجا آمده ایم و به کجا می رویم و برای چه
ما ناگزیریم که بعضی مسائل را باور کنیم تا در لحظات دردناک زندگی یاورمون بشه
البته می شه خودمون رو خارج از مسئله فرض کنیم بگیم عجب دنیای بدی
و بیرون گود مسائلش رو حل کنیم و آدم ها را در مناسب مختلف جابه جا کنیم و براشون تعیین تکلیف کنیم
اما یه آدم ها بیماری مثل من که می بینن برنامه ریزی روزانه برای رسیدن به اهداف شخصی با در نظر گرفتن
مصالح دیگران چه کار سخت و جانفرسایی است به راحتی نمی تونن راه حل های اعضای خونوادشون رو قضاوت کنن چه برسه به سیاست های کلان کشور و دنیا که کمترین دانش برای قضاوتش تاریخ تمدن دونستن است.
باشه من بیمارم و به دنبال راه حلی می گردم که سلامتم را باز یابم
اما من فکر می کنم که چه کسی سلامت مرا تعیین خواهد کرد کسانی که به بیماری جامعه اعتراف می کنندو حریصانه منتظر افراد رئوس کار هستند تا پیش رویشان را تایید کنند.
شاید اینجاست که آدم های بیماری چون من سال ها و قرن هاست به انتظار ظهور یک منجی که عدالت را بر پا کند ایستاده اند.
ادرکنی
ادرکنی
ادرکنی
الساعه
الساعه
الساعه
العجل
العجل
العجل
حالا بعد گذشت چند وقت