به ناکجا بکشی پای ناتوانم را
سلام
"و آمدی که بریزی به هم جهانم را
به ناکجا بکشی پای ناتوانم را
مهم نبود که ویران شدم به خاطر تو
دلم خوش است که پس دادم امتحانم را
شروع کردهام از این به بعد پیر شوم
به نیش عقربهها میکشم زمانم را
به من مگیر که دیوانهات شدم، هر چند
به باد میدهد این داغ، دودمانم را
و آمدی که به پایم بپیچی و بروی
و میروم که ببندم دل و دهانم را"
قسمتی از شعر حسین هدایتی
+ نوشته شده در شنبه ۴ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۴ ب.ظ توسط حدیثا
|
حالا بعد گذشت چند وقت