من سر در نمی یارم
ای حکیمِ علیم
من که سر در نمی یارم کل این بساط رو با این همه دقت و عمق برای چی آفریدی؟
تو که تنهایی و هیچ کدوم ما نمی تونیم از تنهایی درت بیاریم !
برای چی ما رو خلق کردی؟
تازه من به این نتیجه رسیدم که بین ماهایی که دوستت داریم
بیشترمون مثل من فقیر هستن و
یه تعدای هم اونایی که انقدر تو داشتن پیش اومدن
که پی ببرن با همه توانشون کاری رو به تنهایی نمی تونن از پیش ببرن!
باشه اگه قرار بود بفهمم،
که دیگه لازم نبود تو این عالم پست ادامه بدم!
اعتراف می کنم به شاگرد زرنگ های مکتب تو حسودیم می شه
اما خوشحالم که من رو اگه بازی ندادی مشتاق به فهمیدن بازی کردی
دوستت دارم و ازت ممنونم که خودت اسم هات رو بهمون یاد دادی.
دلم می خواد یه روز بهت برسم.
اما انقدر احساس ناتوانی می کنم و می ترسم تو نپیذیریم
که می ترسم یه روز از دیدنت نا امید شم.
و می دونم بزرگترین گناه ناامیدی است.
پس به ناتوانیم رحم کن و امیدم رو نگیر.
ای که گفتی بخوان تا جوابت را بدهم.
تا دیگر آن
حالا بعد گذشت چند وقت