مرغ سر بریده دلم را یاد تو آرام کرد
سلام
از بعد از ظهر بود دلم مثل مرغی سر بریده دل دل می کرد
رفتم و به آسمان نگاه کردم تا یادم بیاد که تو بزرگتری
آروم نداشتم
به سنگ ها نگاه می کردم و فکر می کردم تا دل سنگم خاک نشه
تواضع مقابل تو خوردش نکنه
بذر ایمان درش جونه نمی زنه
به ایمان و صبر فکر می کردم
به امام رضا سلام دادم
به تغییر نور نگاه کردم و به صدای ولو شده ی اذان تو ی وسعت آسمون بی لک گوش دادم
دلم هوای امامزاده قاسم و حضرت عبدالعظیم داشت ولی می دونستم نمی تونم برم
و بهانه گیری
تا بهترین دوستم از حرم پیام داد
وقتی می بینم فقط من نیستم که به یاد تو ام و تو هم هستی
فکر می کنم چقدر خوشبختم که خدا دارم
و خدایی که بزرگتر است
پروردگار شرق و غرب ما را آنی و کمتر از آنی به خودمون وامگذار.
تا دیگر آن
+ نوشته شده در شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۱۵ ب.ظ توسط حدیثا
|
حالا بعد گذشت چند وقت