سلام

از بعد از ظهر بود دلم مثل مرغی سر بریده دل دل می کرد

رفتم و به آسمان نگاه کردم تا یادم بیاد که تو بزرگتری

 آروم نداشتم 

به سنگ ها نگاه می کردم و فکر می کردم تا دل سنگم خاک نشه

تواضع مقابل تو خوردش نکنه

بذر ایمان درش جونه نمی زنه

به ایمان و صبر فکر می کردم

به امام رضا سلام دادم

به تغییر نور نگاه کردم و به صدای ولو شده ی اذان تو ی وسعت آسمون بی لک گوش دادم

دلم هوای امامزاده قاسم و حضرت عبدالعظیم داشت ولی می دونستم نمی تونم برم

و بهانه گیری

تا بهترین دوستم از حرم پیام داد

وقتی می بینم فقط من نیستم که به یاد تو ام و تو هم هستی

فکر می کنم چقدر خوشبختم که خدا دارم

و خدایی که بزرگتر است

پروردگار شرق و غرب ما را آنی و کمتر از آنی به خودمون وامگذار.

تا دیگر آن