هاج و واج
زهرا می گفت
حدیثا که مامان شه
بچه اش که گریه کنه می ذاردش زمین
و هی به کتابش نگاه می کنه
و می گه من که هر کاری لازم بود انجام دادم
پس چرا این هنوز داره گریه می کنه؟!!!!!!!!!
یه نگاه به کتاب می ندازه و یه نگاه به بچه
راست می گه من همش یه نگاهم به کتاب است و
یه نگاهم به هر موجودی که طبق کتاب با او برخورد کرده ام
اما زهرا نمی دونست من
امیدم به خداست که وقتی هر چه از او می دانم گوش دادم
او بهم بگه کجای کارم اشکال داشت که نتیجه اونی که باید بشه نشد
امیدم به خداست که منی رو که برای رضایت او قدم بر می دارم به حال خودم نذاره
امیدم به خداست و جایی که دیگه کاری از دستم بر نمی یاد کاری نمی کنم که اوضاع بدتر نشه
امیدم به خداست که وقتی راه و از چاه تشخیص نمی دم می ایستم که راهنمایی ام کنه
امیدم به خداست که نمی ذاره پشتم زیر بار سنگین مسئولیتی که توانش رو ندارم بشکنه
به خاطر همینه که دل به کتاب بستم که جمع کلمات اوست
پروردگار شرق و غرب خودم و تمام کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند به دستان پر توان تو می سپارم.
از نو
حالا بعد گذشت چند وقت