هیچ چیز این دنیا دل بستنی نیست
یاد صندلی دم در زیر تابلو" علی" به خیر
شما ها همه تو کلاس بودید
فکر کنم همون روز بود که "جابر " اگه درست اسمش رو یادم باشه گفت
چرا اینجا نشستی ؟بیا داخل ,بعد نگی نگفتی! به این فکر کن چرا همه رفتن ولی موندی؟
اون نمی دونست خیلی ساده من منتظر "لعیا "بودم
ولی حرفش رو گوش دادم و سلام کردم
ولی همیشه صندلی دم در رو ترجیح می دم
آهان این رو می گفتم همون روز بود انگار که استاد گفت
مثل اینکه وقتی شمع روشن می کنی
باید بدونی خاموشی رو تو خودش داره
یاد لبنیاتی و کافه و کاسه به خیر.
تا دیگر آن
حالا بعد گذشت چند وقت